سهشنبه 17 دي چهلويكمين سالگرد درگذشت جهان پهلوان غلامرضا تختي است. انساني كه پهلواني را معنا كرد و پورياي ولي زمانه شد. < هيچ چيز نميتواند مرا خوشحال كند؛ پول، مدال طلا، عشق و حتي عشق... نسبت به اين مردمي كه به فرودگاه آمدهاند، احساس شرمندگي ميكنم. راستي چقدر محبت بدهكارم!؟ من چرا بايد كشتي بگيرم؟ چرا بايد همراه تيم مسافرت كنم، تا سبب اين همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به اين پرسش را ميدانستم، من هم ميتوانستم ادعا كنم چون ديگران هستم ... وقتي كسي نداند چه عاملي سبب خوشحالياش خواهد شد، بيترديد نخواهد توانست بگويد چرا كشتي ميگيرد و چرا همراه تيم مسافرت ميكند.> به گزارش ايسنا، اين است آخرين گفتار جهان پهلوان غلامرضا تختي در هنگام عزيمت به آخرين سفر خود، در ميان خيل عظيم مردمي كه براي بدرقه او و همراهانش آمده بودند. آن روز خورشيد خنديد. آسمان اشك شوق ريخت. زمين به خود باليد. لاله سربرآورد. شقايق شكفت. آن روز پهلوان نه بر توسن افتخار ومردانگي كه بر ابرها سوار شد. دنياي قهرماني را دور زد. از مرز پهلواني گذشت و بزرگواري و جوانمردي را تفسير كرد. پهلواني كه مدال طلاي جهان و المپيك را نخواست تا جوانمردي را معنا كند. آن روز ستاره ها به پيشباز پهلوان آمدند. آن روز پهلوان از آسمان معرفت، ستاره هاي مهر و محبت و عاطفه چيد. آن رو ز پهلوان عشق را به اين ستاره پيوند زد و آن را به مردمي كه دوستشان مي داشت هديه كرد. آن روز پهلوان گريست. اشك پهلوان موج شد و پيش آمد. دامنه آن موج به ناصر خسرو، پاچنار و سبزه ميدون محدود نشد. همه جا را در نورديد. صخره هاي سنگدلي و بي تفاوتي را خرد كرد و در يك نقطه متمركز شد" بويين زهرا." بويين زهرا در آن زمستان سرد، سبز شد و آن روز آن تابلوي سبز برشناسنامه پهلوان، مهر سبز جاودانگي زد. آن روز خورشيد خاموش ماند. آن روز آسمان اشك حسرت ريخت. زمين لرزيد . لاله لب فرو بست و شقايق فسرد. آن روز خورشيد به تماشاي آخرين تابوت مردانگي نشست و از خجالت سربلند نكرد. آن روز آسمان مرگ مردترين مرد ورزش را به چشم ديد و گريست. آن روز تختي نه بر دوش هزاران مشتاق سينه سوخته كه بر بال ملائك به ابديت پرواز كرد و در ابن بابويه آرام گرفت.